جریان الکتریکی در رسانای متصل به مدار بنابر قانون اهم از روی مقاومت رسانا و ولتاژ دو سر آن معین می شود. برای یک ولتاژ معین ، هر چه مقاومت رسانای داده شده بیشتر باشد جریان کمتر است. مثلاً مقاومت لامپ های التهابی معمولی نسبتاًزیاد است ( صدها اهم ). و از این رو جریانی که از آنها می گذرد کم است (چند دهم آمپر) .
اگر سیم ها را با اتصال فرعی به لامپ متصل کنیم. مدار فرعی با مقاومت بسیار کم بدست می آید. و جریان خیلی شدید می شود. در این مورد گفته می شود که مدار کوتاه بوجود آمده است. مدار کوتاه بطور عام هر اتصال کم مقاومتی در دو سر منبع جریان الکتریکی است. جریان های شدیدی که در مدار کوتاه ظاهر می شود فوق العاده خطرناک هستند و به علت آنکه سیم ها شدیداً گرم می شوند برای منبع جریان بسیار زیان آورند.
برای محافظت سیم ها از کوتاه شدگی مدار ، فیوز استفاده می شود فیوز ها سیم های نازک مسی اند یا سیم هایی که از فلزات زود گداخت مثل سرب ساخته شده اند. که به طور سری به مدار حامل جریان متصل می شوند. و طوری در نظرگرفته می شوند که اگر جریان از مقدار مشخص شده بیشتر شود ذوب می شود. نمودار طرح وار زیر طرز کار فیوز را شرح می دهد وقتی که سیم ها توسط تکه سیم مسی متصل شوند مدار کوتاه فیوز بطور سریع ذوب شده و مدار قطع می شود.
این فیوز رایجترین نوع از فیوزهاست که به کار برده می شود. منشا اصلاح فیوزی به توپی چینی(1) که در سطح بیرونی فیوز قراردارد، مربوط است، که سیم(2) با نقطه ذوب پایین در آن قراردارد. توپی مانند سرپیچ لامپ در سر پیچ(3) پیچانده می شود و پس در هر کوتاه شدن مدار تعویض می شود.
معمولا ، یک فیوز یا دسته فیوزهایی به اتصال های تامین کننده جریان در یک ساختمان یا هر آپارتمانی متصل می شود. گاهی فیوزها را در جعبه مستقلی قرارمی دهند. فیوزپریزی در ساختمان جعبه فیوز وجود دارد که باید با عبور جریان 3تا 5A ذوب می شود، فیوز آپارتمان با عبور جریان 15تا 20A ذوب می شود. در حالیکه فیوز یک ساختمان برای جریانهای خیلی شدیدتر چند صد آمپر تنظیم می شود.
اول بخاطر اینکه هفته گذشته نتونستم آپ کنم ببخشید یه کم گرفتار بودم
هرچند که شما خیلی خوشبحالتون شد که لااقل یه هفته از شر من راحت بودید ولی این خوشحالی دیری نپایید و من برگشتم سُر و مُر و گنده
خوب این هفته واسه دانشجویان عزیز که به سختی گرفتار امتحانات هستن یه راه حل ارائه میکنم که خیلی راحت درس ها رو پاس کنن
شما میتونید برید پیش یه دعا نویس براتون یه دعا و دستورالعمل بنویسه ولی من میخوام به سبک سایت های دانلود که نرم افزار و کرک رو ارائه میدن این دستورالعمل و دعا رو اینجا بزارم برید حاشو ببرید
شما باید هفت شب قبل از امتحان ساعت ۳ شب از خواب بیدار شید و برید توی حیاط یا بالکن و ۱۵ دقیقه توی هوای سرد بایستید بعد برید دست و صورت رو با آب سرد بشویید حالا برید راحت بخوابید
تا هفت شب این کارو تکرار کنید و شب هفتم بعد از اینکار قبل از خواب این دعا رو بخونید
الهی ادرکنی پاسً تٍرمی به نمراتٍ دَهی و گاهاً دوازدهی حفظً مِن مشروطی و فلجاً استادی و لغواً امتحانی . آمین !
خوب حالا برید با خیال راحت بخوابید و صبح هم شاد و سرحال و با اطمینان برید سرجلسه
با آرزوی موفقیت برای شما
سخن بزرگان
ای بنده من
آن وقت که تو به نماز ایستاده ای
آنچنان به سخنان تو گوش میدهم که انگار همین یک بنده را دارم
ولی تو چنان غافلی که گویی هزاران خدا داری
****************************************
طلا را آتش نرم میکنه زن را طلا و مرد را زن * ناپلئون بناپارت*
****************************************
کسی نمیخواد تولدم رو تبریک بگه؟ بابا امروز روزی بود من جهان رو با وجود خودم منور کردم
۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷
حدیث از امام حسین (ع)
قالَ ابوعبد الله الحسین (ع): اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لا یُعْمَلُ بِهِ وَالْباطِلَ لایُتَناهى عَنْهُ، لِیَرْغَبُ الْمُؤمِنُ فِى لِقاءِ رَبِّهِ (1).
آیا نمىبینید که به حق عمل نمىشود و از باطل جلوگیرى نمىگردد؟ پس مؤمن باید براى لقاى پروردگارش (شهادت در راه خدا) آماده گردد.
این قسمت رو از استاد شهید مرتضی مطهری انتخاب کردم چون حرف زدن در مورد حسین کار هر کسی نیست هنوز خیلی مونده تا ما حسین رو بشناسیم
یکى از نقاط ضعف این است که معمولا،هم صاحبان مجالس یعنى مؤسسین مجالس-چه آنهایى که در مساجد تاسیس یک مجلس مىکنند و چه آنهایى که در منازلشان،بالخصوص کسانى که در منازلشان-و هم مستمعین[خواهان زیادى جمعیت هستند]و این در حدودى که من تجربه دارم استثنا ندارد.گر چه من یکى دو سال است که دیگر منبر نمىروم و بحثهایم منحصر استبه همین جلسات محدودى که اینجا بحث مىکنم یا در انجمن اسلامى مهندسین سالى دو سه جلسه بحث مىکنم،ولى در چند سالى که گاهى مىرفتم،این را احساس مىکردم و مىتوانم بگویم براى این امر استثنا ندیدم که هم مؤسسین و هم حتى مستمعین آن چیزى را که مىخواهند ازدحام جمعیت است.اگر جمعیت ازدحام بکند راضى است،اگر جمعیت ازدحام نکند راضى نیست.این،نقطه ضعف است
| قارخان | |
| قارخان" و "قارخانم"، با دختر زیبایشان "قارناز"، روی درخت چنار پیری توی یک جنگلک تازه تاسیس، در یک لانهی هشتاد سانتی دوخوابهی دوبلکس، زندگی آرامی داشتند. یک روز، یک خانوادهی باکلاس کلاغ آمدند روی شاخهی کناریشان، یک لانهی شصت و پنج سانتی با سونا و جکوزی، رهن کردند. آنها یک پسر داشتند به اسم "قارداش". همان شب، خانوادهی قارخان مقداری تخم کاج برای شب چره برداشتند و به خانهی همسایهی جدیدشان برای خوشامدگویی رفتند. در همان برخورد اول، قارناز و قارداش که چشمشان به هم افتاد، قلبشان به تپش افتاد و نوکهایشان سرخ شد. آن شب، همسایهها تا نزدیکی سحر تخم کاج میشکستند و دربارهی لکلکها جوک تعریف میکردند و میخندیدند. رفت و آمد بین دو همسایه زیاد شد؛ به طوری که "قارنوش خانم"، همسایهی دست راستی و "قارپوز آقا"، همسایهی دست چپی، به این نزدیکی حسودیشان شد و پیش این و آن، از این دو خانواده بدگویی میکردند و یک نسبتهای ناروایی هم میدادند که آدم رویش نمیشود حتی اگر این نسبتها دربارهی خانوادهی کلاغها هم باشد، آنها را نقل کند. قارناز و قارداش، روز به روز علاقهشان به هم بیشتر میشد و حتی توی دانشگاه، همهی همکلاسیها این قضیه را فهمیده بودند و سر به سر آنها میگذاشتند. یکبار هم یک کلاغ سوسول به قارناز متلک گفت. و درست همان شب بود که قارداش، با پرهای خونین به خانه برگشت ! گذشت و گذشت تا این که یک روز، فکر کنم پنج شنبه بود، پدر و مادرها برای شرکت در کنفرانس کلاغ و معضل جهانی شدن، به جنگل بزرگ رفته بودند. قارداش، در حالی که به نوار "نازی قار کن که قارت پر از نیازه" گوش میداد، داشت از پنجره به قارناز که پشت پنجرهشان ایستاده بود، نگاه میکرد، کمکم تحملش را از دست داد؛ از خانه بیرون آمد و به سمت خانهی قارناز رفت.... چشمهایشان که به هم افتاد، نوکهایشان سرخ سرخ شد و قلبشان میخواست از سینه بیرون بزند.... ... سه ساعت طول کشید تا با هم پرهایی را که تمام خانه را برداشته بود،جمع کنند.... چند روز بعد، حال قارناز بد شد و یک بار هر چه صابون خورده بود را.... قارخانم که زن باسلیقه و فهمیدهای بود، حدس زد که ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد.... پدرها هم خبر شدند.... شب، خانوادهها با نوک سفید کلاغها دور هم نشستند و تصمیم گرفتند تا همسایهها – به خصوص قارپوز آقا و قارنوش خانم – خبردار نشدهاند، دو تا دل را به هم برسانند.... پسر قارناز و قارداش که سر از تخم درآورد، اسمش را گذاشتند "قاراشمیش". دو تا خانواده، پولهایشان را روی هم گذاشتند و برای آنها یک لانهی چهل سانتی نقلی خریدند. آنها داشتند با خوشبختی زندگیشان را میکردند تا این که یک روز، یک خانوادهی جدید کلاغ آمدند و روی شاخهی کناریشان، یک لانه خریدند. آنها یک دختر داشتند به اسم "قاروره" |
| کشکی پشکی، عشق من | |
|
دیگه با من حرف نزنین، دیگه کاری به کار من نداشته باشین، عاشق شدم. عاشق سخت، خیلی سخت. آخ پدرت بسوزه ای عشق که آخر دسته گل برام به آب دادی،آره الهی بمیرم، من عاشق شدم، عاشق تو عزیزم، توی اتوبوس، پشت سرت نشسته بودم تماشات میکردم. دلم شور میزد، تو در کنار یک آدم سبیلو نشسته بودی و میخندیدی، یک ساعت از ظهر میگذشت. از اداره آمده بودی، خسته بودی، حق داشتی نگاهت میکردم. آب دهانم را قورت میدادم، آب دماغم نیز جاری شده بود، پروردگارا، من در آن لحظه چطور گرفتار شدم؟ غلط کردم. دیگه پام را توی کفش خانمهای اداری نمیکنم، خوش به حال تو که توی اداره کار میکنی، خوش به حال رئیست، مرئوست، پیشخدمتت، ماشینت، کاغذت، میزت، صندلیت، دسته صندلیت، آخ بر پدرت لعنت! ای عشق! محو تماشای تو بودم، دلم غش میرفت، چشمام سیاهی میرفت، هیچ جا را نمیدیدم. پیراهن آبیرنگت مرا مجذوب میساخت. رکاب زیر پیراهنت هم از زیر معلوم بود، لاک ناخنت دلم را خون میکرد. لااقل یک لحظه برنگشتی و مرا تماشا کنی تا ببینی چطور میسوزم، داشتم کباب میشدم. پخته میشدم. میخواستم زلفهای فرفریت را مثل پشمک بخورم اما خوردنی نبود. سرت را تکان دادی. زلفت به ریشم خورد. ریشم به سبیلم چسبید، مست شدم، دیوانه شدم. اقرار کردم. آخ اقرار کردم که عاعاعاش. شقم. آره عاشق... عشقی که توی اتوبوس گل بکنه خیلی مضحک میشه. ای کاش اتوبوس در آن گرمای کذایی پنچر میشد. خورد میشد. میشکست، تا من بیشتر بتوانم تو را از پشت سر تماشا کنم. دلم میخواست بیایم توی ادارهای که تو کار میکنی پیشخدمت بشم، تو را به خدا به من رحم کن، من میمیرم، حالا پشیمانم، پشیمانم که چرا نویسندگان در روزنامهها مینویسند خانمها نباید در اداره کار بکنند. نه، نه اشتباه محض است. عزیزیم جای تو روی چشم روسا است. این چه حرفیه؟ کی میخواد بهتر از تو در اداره باشد؟ هر وقت با اون نکره گردن کلفتی که پهلوت نشسته بود صحبت میکردی دلم آتیش میگرفت. جگرم پایین میریخت. رودههام صدا میکرد. قلوههام بالا پایین میرفت. کباب میشدم، چلو میشدم، کتلت میشدم، آبگوشت میشدم، به خدا همه چیز میشدم، اوف! زندگی چه شیرین است، چه تلخ است، شور است و بیمزه است! در آن لحظه فهمیدم استخدام خانمها چه لذتی دارد، در آن موقع ملتفت شدم که اگر منم رئیس باشم تو و امثال تو را استخدام میکنم. بگور بابای سایرین! ای عشق، ای اتوبوس، ای ساعت یک بعدازظهر، کجایید؟ فکر میکردم تو الان پیاده میشوی، میروی، میروی و محل سگ هم به من نمیگذاری، ای خدا! نمیدونم ادارهاش کجاست، نمیدونم رئیسش کیه؟ همینقدر فهمیدم که به رفیق پهلودستیش میگفت: اداره ما... اداره ما... فقط همین. الهی قربون اداره ما بشم. چه جای خوبی است. آیا شماره تلفنش چنده؟ با خود میگفتم ای کسیکه زلفت را به ریشم زدی، بدانکه از این به بعد ریشم را نمیتراشم و به عنوان خاطره عشقی که در اتوبوس بهم زدیم نگاهش میدارم. بگذار تا سر زانوم بیاد، بگذار زمین را جارو بزنه. تمام این افکار و اندیشهها مثل برق از مخیلهام میگذشت. اما خدا را شکر، موقعی که پیاده شدی و نیشت را برای خداحافظی بازکردی، دندونهای مصنوعیت، چروکهای صورتت، چشمهای بینور و گودافتادهآت مرا به خود آورد. آره عزیز دلم، تو پیر بودی، خیلی خیلی پیر، ابدا به درد من نمیخوردی. الحمدلله که این عشق و عاشقی زود طلوع کرد و زود هم غروب نمود وگرنه دل و جگرم را به طور الکی برای همیشه از دست داده بودم |